من تورا می فهممتو صدای ِ تـپش نـبض زمین در جـاذبه ی قـلب منی چشم تو شیشه ی تنهایی را با نگـاهی چه آسان می شکند . . .
من تورا می فهمم تو همه درک من از بازی رقـاصانی که به رقـاصی خود شک دارند، و من از تاریکی این رقـاصی به دل ِ فاصله ها می پـیـچم! تو نمی دانی، شمع مـژگان تو روشنگر این تنهائیست . . . . من تو را در شَـکم!!! که در این روشنی و رقاصی تو به روشنی من نزدیکی یا به رقاصی عشق؟!
من تو را می فهمم و تو را در شکم ...
|