|
زن: دو دستی دوستم بدار
در تخت خوابی که پایه هایش در مه فروشده کسی هوایمان را ندارد می توان آه را دزدید تا ماه غلتید و پیش از آن که سر برسند به راه افتاد مگر تا میدان سر به هوای مین پشت چند خاکریز می شود خوابید؟ مرد: آخر آسمان دیگر نمی گوید آبی ترین لباس خوابت را بپوش! گناه ما هنوز جاده ای است که می گوید: برو! زن: شاید فردا در تخت خوابی که پایه هایش در شن فرو شده سپیدترین لباس خوابت را بیاورم همین حالا .... آژیر سرخ در پنجره خرما ریخت مهلت نداد مرد بگوید دو دستی دوستم بدار گراناز موسوی برگرفته از کتاب پابرهنه تا صبح
|