|
مشتی ستاره بود و یک لشکر از غزل گلی که شکفنتنش را نه ماه و نه آفتاب کسی هم ندیده بود. گل ها هزار هزار و او اما یکی بود و هزاره بود سوسو چراغ راهی از عبور این شب پاره پاره بود. شکفتنش را کسی ندید و مرگش را اما که نوزادگان و اکنونیان فردایی از ستایش و خاطره می دارند به همان نشان که روزی آفتاب را از کلاله ی فلک خواهند گرفت, و بر مزارش ترانه خواهند خواند. گلی که رازدار بیداری باغ بود و همه چیز را می دانست و نشان نداد و رفت. % بهار جای دوری نیست, من می دانم و گوش زمستان کر!
سید علی صالحی برگرفته از کتاب یادت بخیر شادمانی بی سبب
|