|

می آغازم زمان را... با چاشنی تلخی از تاسف های مرگ بار تقدیر، که سقوط می دهد مرا به مسلخ سرخ جنون... دور و برم پر از ساعت های بی عقربه است، که در قالبی از اضطراب مچاله ام می کنند!! امشب چه تردید برهنه ای از اندام آینه ی چشمانم می گذرد... می ترسم باد کلمات دوشیزه ام را آبستن ظلمت کند! همیشه در ساده ترین خواب کودکی ام، قطار،نفس بریده می آید و... ریز علی هم،همیشه که بیدار نیست!! تازگی ها نمی دانم چه کسی صندلیش را درست جلوی چشمانم گذاشته است؟! چشم هایم گر گرفته از همهمه ی باران ِ بهانه... افتاده ام به جان الفبای زبان بسته... هی می نویسم،هی پاره می کنم... تب دارم انگار که جنون این چنین در تنهایی ام می رقصد... دور و برم را نوشته های ناتمام پر کرده... حرف های ناتمام...آدم های نا تمام... هویت های مغرور تاول زده... رو بر می گردانم از آینه، یک طرف صورتم را سیل برده ...! اگر تب ندارم ،پس چرا هذیان... اینجا،شب، کنار بسترم دستمال تر به پیشانی ام می کشد و آن سوتر،من،جنازه ام بر دوش خراب و خسته در پستوی رخوت آدمیان ، با خاطرات خونی شیر و خط می کنم... حیف از خون تاک،عجیب هشیارم امشب، و هوای خفه از بوی ادبار اجبار اینگونه زیستن را مزمزه می کنم... امشب انگار جنون مرا رنگی دیگرست... کسانی در سکوتم،بغضشان را فریاد می زنند! و در بهت بی کسی کودکان معصوم خاک آلود، سفره را از یاد می برم در استجابت گرسنگی ام... چه روزگار تلخی ست،تلخ تر از قهوه ی درون فنجان خالی ام! می دانی؟ این روزها دیگر بابا انار ندارد... دست خالی هم که نمی شود بچه را دوست داشت...!!! الهام جم زاد
|